محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1038

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

رفتند ؟ گفتا : ندانم . ابو الجهم گفت : تو چه نامى ؟ گفت : [ سابق . گفت : ] سابق الخوارزمى تويى ؟ گفتا : هستم . پس ابو الجهم و ابو حميد او را گفتند ما نام تو شنيده بوديم و دانيم كه تو خاصّهء امامى ، و اين همه سپاه كه تو بينى اين همه امام را است . و عراق و خراسان همه اندر بيعت وى است و ما ترا دست بازنداريم تا او را به ما ننمايى . سابق گفت : او به كوفه اندر است ، و گر شما مرا بكشيد من نگويم كه ايشان كجااند ، تا از او دستورى نخواهم . ايشان دويست دينار اشتربانان را دادند و گفتند ما آنكه همى خواستيم يافتيم و شما [ را ] آنچه پذيرفته بوديم [ بداديم ] شما برگيريد و برويد . و اشتربانان دينار بستدند و برفتند . ابو الجهم و ابو حميد و ديگر مهتران خلوت كردند با سابق و گفتند سوى امام رو و بگوى كه ابراهيم را كشتند و امامت به تو آمد . و بو سلمه همى نيت آن دارد كه شما را همه هلاك كند و علوىاى را بنشاند ، گر ترا امامت و جان و تن به كار است برخيز و بيرون آى كه نيز ترا پنهان شدن روى نيست . و سابق را با موكّلان بفرستادند . سابق بيامد و امام را پيغام ابو الجهم و ابو حميد بداد . سفّاح گفت امشب تدبير كنيم و بامداد را جواب گوييم . موكّلان با سابق بيامدند . آن شب ابو العبّاس تدبير كرد با ياران و گفت من همى دانستم كه ما را اندر نيّت بو سلمه خير نيست . و عمّش داود بن على گفت : ما را چاره نيست از بيرون آمدن كه اگر تأخير كنيم كار از دست اندر برود . ديگر روز آدينه بود ، ابو العبّاس نيّت برون آمدن كرد . سابق را و موكلان را بفرستاد ، و ابو الجهم و ابو حميد را بخواند از لشكرگاه . پس ابو الجهم و ابو حميد مهتران لشكر را گرد كردند و گفتند امام را يافتيم ، كنون ما را ببايد شدن تا او را بيرون آريم و از بو سلمه نه انديشيم . ]